|
گوش بنه عربده را...دست منه بر دهنم |
|
| ساده است نوازش سگی ولگرد ساده است ستایش گلی ساده است بهره جویی از انسانی ساده است لغزشهای خود را شناختن ساده است باری زیستن
مکتوب : صفحه ورق می خورد...دل قبرستان خاطرات و دیگر نمیشناسمت....
+
تاريخ جمعه 19 آذر1389ساعت نويسنده دستان خسته تک سوار
|
________________ وادی مضمون______________________
انگشتانم را صدا میدهم....خود را آماده میکنم....برای خداحافظی....با تو...با کیبورد و با جنجری....با وادی مضمون....با خدا....با خودم...... اشک هایم بر کلید های خوش صدای کیبوردم روان شده....ضعیف ترین انسان روی این کره ی خاکیم...خاک بر سر من....خاک بر سر من و احساسم.... خاک بر سر غرور و غیرتم..... خاک بر سر دلکم..... هیچ وقت برایم هضم نشد که چرا هر سلامی یک خداحافظی در پی دارد..... من پوچم...خالی.....حتی نمی دانم به کجا دارم فرار میکنم.... خدایا....از تو گله دارم....خدایا دلم خون است....پس کجایی؟...چرا ؟ به آغوشت نیاز دارم یار بی همتای من.....نه....یادم رفته بود که دیگر مال من نیستی.... عجب درد بی همتایی....چه دردیست که تا انتهای استخوان پوکم را میسوزاند...چه زجریست که در باریک ترین مویرگ قلبم حس می شود... چه خاطره ایست که از خاطرم محو نمی شود.....چه عشقیست که ....... اگر صدایم را میشنوی جانم را بگیر....هی خدا...با توام خالق.....نابودم کن....این زندگی نیست....بی او مردگسیت.... فرار میکنم....نمیدانم به کجا....می روم ..... نمی دانم کی..... ویادت باشد.....هیچ وقت نتوانستی خفه ام کنی....همیشه فریاد زدم : دوستت دارم.
مکتوب ۱ : اگر روزی مرگ به سراغم آمد...بدان با خدا معامله کرده ام...که جانم را بگیرد در عوض هر هفته تو را نشانم بدهد....فقط زمان هایی که تنها هستی... مکتوب ۲ : تو طاقتِ پروانه را خواهي سرود،اما شمع زيركانه تر مي ميرد. مکتوب ۳ : هيچ پروانه اي پريروز پيلگي خويش را به ياد نمي آورد.
پایان
+
تاريخ یکشنبه 18 مهر1389ساعت نويسنده دستان خسته تک سوار
|
________________ وادی مضمون______________________
چقدر تند میچرخد.....کاش صبر نکند...کاش چرخشش تمام نشود.....خودت را به من فشار بده....فارغم کن از دنیا.....و باز تمام شد....همه چیز....مثل یک رویای کوتاه...مثل یک خواب شیرین.....رفتی و یادم آمد که منم و دنیایی پر از تنهایی و سختی....پر از سختی...و خالی از احساس....دیشب را به یاد می آورم که مثل کودکی حسرت بر دل داشتم و اشک بر گونه هایم روان بود.....و حالا را میبینم...که دیگر هیچ چیز برایم تازگی ندارد.....دلم میخواهد فریاد بزنم....دلم پر است.....از خودم....از احساسم....
مکتوب ۱ : رفتی اما چه بگوییم هیهات تو ندانی که من آنروز غروب زیر آن دره آرام وعبوس به چه حالی بودم مکتوب ۲ : کیش مکتوب ۳ : مات.....چیک چیک عکس یادگاری
+
تاريخ جمعه 16 مهر1389ساعت نويسنده دستان خسته تک سوار
|
________________ وادی مضمون______________________
آبی دریا را نگاه میکنم...و تو را صدا میکنم...که در حال محو شدنی...نمی خواهم محو شوی.....نمی خواهم نقطه شوی.... سنگ شده ام....کوه شده ام....نه استوارم نه محکم....فقط سخت شده ام....موج میکوبد به سنگ زیر پایم...تکانم میدهد....دود دور سرم میچرخد و من میخندم.....در ارزویی محال....در صمیمیت سیال فضا....راستی واقعا" خانه ی دوست کجاست؟؟؟
مکتوب: نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید....فغان که بخت من از خواب در نمی آید
+
تاريخ چهارشنبه 14 مهر1389ساعت نويسنده دستان خسته تک سوار
|
________________ وادی مضمون______________________
نگاه میکنم از غم به غم که بیشتر است...به خیسی چمدانی که عازم سفر است...من از نگاه کلاغ کرفت فهمیدم...که سرنوشت درختان باغمان تبر است....به کودکانه ترین خواب های توی تنت...به عشق بازی من با ادامه ی بدنت....به هر رگی که زدی و زدم به حس جنون...به بچه ای که توام در میان جاری خون...تو آخرین فریادی که توی حنجره است....صدای پای تگرگی که پشت پنجره است...به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره...به خوردن دمپایی بر آخرین حشره...به هرگزت که سوالی شد و نوشت کدام....به دست های تو در آخرین تشنج ها...به گریه کردن یک مرد آنور گوشی به شعر خواندن تا صبح بی هم آغوشی....به بوسه های تو در خواب احتمالی من...به فیلم های ندیده...به مبل خالی من...به لذت رویایت که بر تن کفی ام...به خستگی تو از حرف های فلسفی ام...به گریه در وسط شعر هایی از سعدی...به چای خوردن تو پیش آدم بعدی.... قسم به این همه که در سرم مدام شده...قسم به من به همین شاعر تمام شده...قسم به این شب و به این شعر های خط خطی ام... دوباره برمیگردم به شهر لعنتی ام...به بحث علمی بی مزه ام در گوشت...دوباره بر میگردم به امر آغوشت....به آخرین رویامان قبل کابوسم...دوباره بر میگردم به آخرین بوسه....
مکتوب : گاهی برای جور دیگر دیدن فقط شستن چشم کافی نیست...
+
تاريخ سه شنبه 12 مرداد1389ساعت نويسنده دستان خسته تک سوار
|
________________ وادی مضمون______________________
یک نفس ای پیک سحری بر سر کویش کن گذری...گو که ز هجرش به فغانم.....به فغانم... ای که به عشقت زنده منم...گفتی از عشقت دم نزنم...من نتوانم...نتوانم....نتوانم.... من غرق گناهم تو عذر گناهی....روز و شبم را تو چو مهری و چو ماهی...چه شود گر مرا رهایی ز سیاهی.....چون باده بجوشم...در جوش و خروشم...من سر زلفت به دو عالم نفروشم..... همه شب در ماه و پروین نگرم...مگر آید رخسارت در نظرم...چه بگویم چه بگویم...به که گویم این راز...غمم این بس که مرا کس نبود دمساز...
................ رها شدم از بند و از تن و از راز و از زهر....آزاد و فارغم از دنیا و ترسی نیست از آخرت....کمی اعتقاد مانده و کمی گرسنگی و چند نخ سیگار....عشق است و عکس است و رفت است و برگشت.... و چه دردناک میسوزد تار های مو در آتش سوزان و بوی سوختگی اش اشک را در می آورد و درد را میبرد...کاش همچون سیمرغ بود....پر را که آتش میزدی می آمد....غمزه ی غمازه اش را میخواستم...نیامد...نیامد....سوخت و خاکستر شد و در هوا رها گشت....پرواز کرد و رفت.... دوستت دارم بی آنکه بخواهمت.
مکتوب: ای مسافر غریب در دیار خویشتن
+
تاريخ جمعه 18 تیر1389ساعت نويسنده دستان خسته تک سوار
|
________________ وادی مضمون______________________
سبز می شود خاطراتمان....در لا به لای شنها و سنگ ها و شاید قطرات دریا....دریا با آن آبی بیکرانش....پاییز می شود درخت احساسمان و میگرید آسمانمان.....گرمایی را بیاد می آورم که تمام احساسم بود و دستم را می بویم....که دیگر.... دل خون است قرمز میشود و زیبا میشود شکسته میشود و این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است....کوه آب میشود و سنگ آب می شود و نمی دانم....با که بگویم این درد را که از کوه قوی تر و از سنگ سخت تر باشد....آسمان سیاه میشود...ابر می بارد.....دل میگیرد..و..شب می آید.... چشم در راه دارم تا ز انفاس خوشش بوی کسی بیاید....و دلم تازه شود..... روان میشود آب از کوه از چشم و از سنگ و قدرت خدا را ببین...چطور کوهی میریزد و سنگی آب میشود....چطور اشکی میریزد و چشمی خیس میشود...امروز دلم تنگ است...امروز دلم سنگ است...دلم کوه است....ولی خون است. سبز بودم و زرد هستم و قرمز میمانم....
مکتوب: خزان شدی و سست و زرد...از کران تا کران...دلت چه شد دلت چه شد به باد رفت....تمام ایده ها و آرزو ز یاد رفت.
+
تاريخ جمعه 28 خرداد1389ساعت نويسنده دستان خسته تک سوار
|
________________ وادی مضمون______________________ صبح آمد و باز رخساره بر افروخته بود….تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود…..صبح آمد و آفتاب آبی بود و چشمانم قرمز…..دنیا سبز بود و من زرد ….همه رنگی بودند و من سفید….امروز حتی بوی بهاره ی درخت ها ی پرتقال فرق میکرد…دوستانم سبز بودند و لبخند بر لب…….دریا امروز چه زیبا شده بود….ساحل امروز پر از ماسه های زیبا بود و حتی سیگار امروز با لبانم بازی میکرد…..در دلم غلغله است….حس قریبیست…فقط یکبار در سال تکرار میشود….. روز زیبای ورود ….ولی دلم گرفته نمی دانم چرا….شاید به خاطر یک سال پیر تر شدن….شاید برای یکسال دورتر شدن از کودکی…..شاید برای درک زندگی….شاید برای پرواز و شاید برای تنهایی…. گاهی خیلی زود دیر میشود…..
مکتوب 1 : تولدم مبارک مکتوب 2 : در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند….به دشت پر ملال ما پرنده سر نمی زند
+
تاريخ یکشنبه 2 خرداد1389ساعت نويسنده دستان خسته تک سوار
|
________________ وادی مضمون______________________
دفن می شود خاطرات و تمام میشود زندگی....درک می کنی شاید....که وقت تمام میشود و اشک تمام میشود و شب تمام میشود و شمع نیز روزی تمام میشود..... میدانم که عمر تمام میشود و دود تمام میشود و میروی و نقطه میشوی شاید تمام میشوی...... تمام افسردگی ها تمام میشود و مردگی آغاز میشود و میروم تا نقطه شوم و حتما" تمام شوم. یگانه ترین احساس دنیا تمام میشود و زیبا ترین نگاه دنیا تمام میشود و عشق تمام میشود..... گرمای دستانت تمام میشود و دستانم سرد میشود و من می مانم و یک اتاق خالی و دلی که باید از نو بسازمش. به تنهایی می روم و کتاب خاطرات را ورق نمی زنم...پاره میکنم و آتش میزنم و فریاد میزنم و میدانم که باز امشب همه چیز تمام میشود.....زیر شر شر بارانی که یک ربع است بند آمده و شاید ببارد ولی میدانم که باران هم روزی تمام میشود....آفتاب میتابد به مرداب و نیلوفر و مرداب خشک میشود...باتلاق میشود و تمام میشود و فصلی نو آغاز میشود از زندگی نیلوفر بدون مردابش و مرداب در فکر دریا شدن و نگهداری از ماهی های کوچک و بزرگ. درد تمام میشود و روح رها میشود از بند تن و پرواز میکند تا اوج آسمانها از کنار پرندگان میگذرد....از کنار پرنده ی کوچک خود میگذرد و میرود تا به خدا برسد .... ولی میدانم که خدا را نمیبیند ولی پایین نمی آید و پرواز تمام میشود و سقوط آغاز میشود و با سرعت هوا را میشکافد تا روی ابری بنشیند و نفسی تازه کند..... از این بالا به آن پایین....عجب صبری خدا دارد.....عجب دردی خدا دارد.....و شاید خدا هم تمام میشود..... میروی....میروم تا شاید خوشبختی را جای دیگری پیدا کنم....شاید لای آن شب بو ها.....و حرف تمام میشود.
مکتوب 1 : کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ....کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن پی اواز حقیقت بدویم. مکتوب 2 : این وبلاگ فعلا" به روز نمی شود. مکتوب 3 : -
+
تاريخ سه شنبه 14 اردیبهشت1389ساعت نويسنده دستان خسته تک سوار
|
________________ وادی مضمون______________________
بوسه بر دست خدا زدم که تو را آفرید گرچه نه برای من.....برای هرکس....جز من....و امروز من تنهایم...نه تنهای تنها...یادت با من است و خاطراتی که فراموش نمیشوند....و هدایایی که دیگر حتی جرات نگاه کردنشان را ندارم....میترسم....میترسم باز نگاهشان کنم و بغض گلویم را فشار دهد....از خودم میترسم که مدام دارم خودم را سرزنش میکنم....تمام هستی ام از من گرفته شد و پروازم تمام شد و سقوط میکنم....به قعر دره ای که شاید درختی ندارد....باد محکم بر صورتم میکوبد صورتی که زمانی جای بوسه های تو بود حالا جایگاه جولان باد بهاری شده اشک شوق دیدنت اشک غم رفتنت شد.دیوانه شدم شاید...خنده ها و گریه های بی موقع و نگاه اطرافیان که متعجب نگاهم میکنند....و سگ همسایه که به من میخندد.....این نیز بگذرد ....زندگی بگذرد....بگذار بگذریم....امروز تولد توست.....تولد تویی که با تو متولد شدم و با رفتنت وفات یافتم....امروز حس عجیبی دارم ....نمیتونم تصور کنم امسال پیشم نیستی....تو بغلم نیستی....رفتی و رفتی و رفتی و رفتی و تولد تولد تولدت مبارک با شمعاتو فوت کن که هرچی از عمرم مونده مال تو...هرچی خوشبختی دارم مال تو.......تمام زندگیم مال تو........به لطافت ترنم قطرات باران دوستت دارم
مکتوب ۱ : تولدت مبارک مکتوب ۲ : مرا بسپار به يادت به وقت بارش باران گر نگاهت به ان بالاست و در حال دعا هستي خدا ان جاست دعايم کن که من تنهاترين تنهای دنیایم. مکتوب ۳ : ای خدا....بخند...بزن....بکش.... مکتوب ۴ : یگانه ترین مخلوق خدایی....فرشته ی کوچکم....میلاد دوباره ات مبارک.
+
تاريخ شنبه 4 اردیبهشت1389ساعت نويسنده دستان خسته تک سوار
|
________________ وادی مضمون______________________ ![]() به لب جوی بشین و گذر عمر ببین....ببین که چجوری 89 اومد و تو هنوزم 3 ای.....ببین که درختا سبز شدن و تو خشکی....ببین که رود ها جاری شدن و تو راکدی....تمام خاطرات رو ورق میزنی و لبخند میزنی...به خودتوووبه خدا و به دوستا و پدر و مادر و برادر.... و خواهری که هیچوقت نداشتی.... فکر و دل و دست خالی و من پر از خاطرم...پر از خالیم و خالی از پر و حکمت خداست تنهایی و من در فکر درگیری های ذهنی که نمیدانم شاید...بخشی از زندگی ام شدند...شاید.... بوی نفست می آید....ریه ی کثیفم را خالی کنم تا پر کنم از هوای تو...و قلبم تند تند می تپد.... چیزی جلویم را میگیرد...چیزی گلویم را فشار می دهد....چیزی اشکم را دارد در می آرد....نه حس پرواز میخواهم...نه دود و نه هیچ چیز و هیچ کس...تو را میخواهم...اما چیزی خودم را فشار میدهد...دلم را... به گوشی نگاه میکنم که پیامک برگشت خورده ام را تو سرم میزند...حتی گوشی و مخابرات هم فشارم میدهند....در و دیوار و زمین و زمان فشارم میدهند.... میخواهم فریاد بزنم تا همه ی حصار ها بشکند از تمام مرز ها بگذرم تو را پیدا کنم...محکم در آغوش بگیرم تو را در گوشت زمزمه کنم یادت را هم با خود ببر که تمام زندگیم شده...تمام شب و روزم شده...نمی نالم....هرگز نمی نالم....فریاد میزنم و صدایت میکنم....خدا را صدا میکنم....ولی انگار خدا هم فشارم میدهد....سبزه و سمنو و سنجد و سنبل و سماق و سکه و سیب فشارم میدهند....حتی ماهی های قرمز کوچک تنگ بلوری فشارم میدهند....یادت فشارم میدهد..... عید آمد و ما در کوزه و یار گرد جهان می گردد....و جهان میگردد و در هر برگشت فشارم میدهد باز از خالی خالی تر میشوم مگر با این همه فشار میشود چیزی را نگه داشت....به توان خود امیدوار شدم که هنوز زنده ام و دستانم مینویسند و چشمانم خیس میشوند و لبم منحنی میشود...و پیشانی ام چروک می خورد... حتی خودم هم دارم خودم را فشار میدهم... هفت سین هنوز پهن است و دل تنگ است و شب تاریک و ره باریک و یار دور......نه شوقی مانده نه دلی نه حرفی... همینجا تمام میکنم...میخواهم برم سراغ پاکت سیگار...شاید ریه ام هم فشار میخواهد....فریااااااد از همه کس....فریااااد از همه جیز... و فریاااد از خدا.....فریاد از خودم...فریاااد از تو ....و فریااااد از یادت......و فریاد یک فریاد به بزرگی کهکشان ها از ته ته دل ملول و خسته ی یک جوان پیر تنهای آلوده ی پر بغض و پر خنده و پر از غم بی انتهای شب های بی قراری و غربت عظیم دل. مکتوب 1 : نوروز مبارک مکتوب 2 : دل که شکسته باشد...تمام شادی های دنیا که جمع شوند دیگر لبخند از ته دل نیست...حتی نوروز هم از زیبایی میفتد و هر روز مثل روز قبل خسته کننده و خالیست. مکتوب 3 : تمام قصه هامو از تو دارم...بهترین خاطره هامو از تو دارم...تو این شبای خالی از ستاره آخرین ترانه هامو از تو دارم.
+
تاريخ سه شنبه 3 فروردین1389ساعت نويسنده دستان خسته تک سوار
|
________________ وادی مضمون______________________
گاهی به پرواز پرنده ها خیره می شوم....گاهی باید فکر کرد...گاهی باید گریست....باید گریست از خیره شدن به جولانگاه یار و خاطرات بر باد رفته و دوستان فراموش شده و سیگار خاموش شده....
گاهی هوا که میگیرد...دل من هم میگیرد....دلم درد میگیرد....دلم گریه میخواهد....دلم فریاد میخواهد...دلم پرواز میخواهد... گاهی باید داد زد...باید فریاد زد از آخرین عمق دل.....یا به طرز دوستانه...از ته ته دل. گاهی دیگر نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین نمی آرد....این نقض باور های سهراب ها نیست...فقط این روز ها روزهای خانه تکانیست.... گاهی عید میشود.....دارد عید میشود....یک سال گذشت....یک عمر گذشت...بی نفس...بی همنفس. و گاهی باید خندید.....و گاهی آرزو کرد...کاش ذهن را میشد مثل خانه ها تکاند و پاک کرد...کاش دل را ....کاش. گاهی لبخندی به لبم مینشیند نه برای شادی برای چپاندن بغض در گلو و اشک در چشم و هرچند که اشک میریزد و بغض میترکد.....فرای باور های انسانی حس میشود....با تمام وجود یکی میشوم تا آرام در گوش تک تک انسانها بگویم....گوش بنه عربده را...دست منه بر دهنم.... گاهی باید دودی شد.....باید دود را هم نفس کرد و باید از سیگار کام گرفت..... هرچند که عید نزدیک است....اما کجای دنیا خراب می شود اگر یک کام دیگر بگیرم؟ گاهی باید رفت...باید خفه کرد...و باید خفه شد.....گاهی باید تکاند گاهی تکانده شد.... گاهی بدجور دلم میگیرد...گاهی عید نزدیک است ....
مکتوب : در غم ما روزها بیگاه شد....روز ها با سوزها همراه شد
+
تاريخ یکشنبه 16 اسفند1388ساعت نويسنده دستان خسته تک سوار
|
________________ وادی مضمون______________________
داشت برگ های دفتر را میشمرد....یادش آمد....آها....چند وقتی گذشته بود...اما دیگر برایش مفهومی نداشت.....به اوج رسیده بود...مردمک چشم باز شده بود....لرزشی کبود تمام بدن را احاطه می کرد و وی با چشمان بسته به صدای برخورد دندان ها با هم گوش میداد و لذتی غریب داشت وقتی با رنگ ها بازی میکرد....حس عجیب سبکی مطلق تمام وجودش را فرا گرفته بود...پنجره را باز کرد...بپرم؟؟ با خود گفت....مدتی را کنار پنجره و خنکای نسیم زمستانی سپری کرد...و خود یاد ندارد که در آن شب با خود چه میگفت و یا شاید با نسیم سردی که تا عمق گونه هایش نفوذ میکرد...اما چشمانش داغ بود...و قرمز از خون...در فکر بود که نفازولینی بریزد و قرمزی را فنا کند....آه...فنا....یاد فنا شدن خودش افتاد...پنجره را بست...به گوشه ای خزید...کمی گریست...به حال خویش...کمی خندید از کار خویش...فتوا می آمد از سینه و ریه و شش و کبد و قلب...سیگار می خواستند همگی....
سیگاری درآورد...فندک کجاست....به یاد نداشت...کبریت هم تمام شده بوود...انگار... همیشه یک پای بساط لنگ است....خدا پدر فندک اجاق گاز را بیامرزد....و فقط همان خدا میدانست که چه فکر هایی برای بدست آوردن یک شعله ی کوچک از ذهن کوچکش گذشت....نشست...تمام شد...کم کم چیزی یا شاید کسی داشت از بدنش رخت برمی بست...و سستی و بی حوصلگی اش نشان از آن میداد.... حال آرامبخش میخواست که آرام بیفتد و بخوابد یا شاید بمیرد...کاش بمیرد یک بار....دیازپام.
مکتوب : در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یادآوری یا نه ، من از یادت نمیکاهم
+
تاريخ یکشنبه 11 بهمن1388ساعت نويسنده دستان خسته تک سوار
|
________________ وادی مضمون______________________ در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند : شادی ... غم ... غرور ... عشق روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت ... همه ساکنان جزیره قایق هایشان را ترک کردند ... اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند ... چون او عاشق جزیره بود ... هنگامی که جزیره به زیر آب فرو می رفت٬ از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می کرد خواست و به او گفت : آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ ... ثروت گفت : نه ... ! مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد ... پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی می شد کمک خواست ... غرور گفت : نه .... ! چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهد کرد ... غم در نزدیکی عشق بود ... عشق به غم گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم ! غم با صدای حزن آلود گفت : من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم ... عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد ٬ اون قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید ... آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت : بیا من تو را خواهم برد ... سریع خود را داخا قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر به گردنش حق دارد ! ... عشق آنقدر خوشحال بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد ... عشق نزد علم که مشغول مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید : آن مرد که بود ؟ ... علم پاسخ داد : زمان ... ! عشق با تعجب گفت : اما او چرا به من کمک کرد ؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ......
+
تاريخ دوشنبه 28 دی1388ساعت نويسنده دستان خسته تک سوار
|
________________ وادی مضمون______________________ |
|